در زمان عمر چنگ نوازی بسیار خوش آواز و محبوب در میان مردمان بود . . روز ها از پی هم می گذشت و او در شاد کردن و به طرب آوردن مردمان بسیار توانا.
در مجالس بزم وشادی آنها شرکت می کرد و بی خبر از گذران عمر و اینکه بالاخره روزی او نیز مشتاقان و طرفداران خود را از دست خواهد داد و همیشه همه چیز به اینگونه پیش نخواهد رفت.
و اتفاقا چنین شد . کار و بارش از رونق افتاد و دیگر کسی مشتاق شنیدن صدای پیر و لرزان او نبود. پیر چنگی رو به خدای خود کرد و گفت:
پروردگارا هفتاد سال حمایتم کردی و گرچه خطاهای بسیار کردم اما هیچگاه به من پشت نکردی .
اما این مردم که طی اینهمه سال شادشان کردم و لحظات زیبایی برایشان مهیا کردم به من پشت کردند و مرا فراموش کردند .
اکنون از تو کمک می خواهم و فقط برای تو ساز می زنم. پس چنگ خود را برداشت و به طرف کوهستان به راه افتاد.
در طول راه با خود می گفت:من امروز پول و مزد خود را از خدا خواهم گرفت.دیناری را که برای خرید لباس نیاز دارم را او به من خواهد داد. پس به گورستان رفت و بر سر قبری نشست و ساز خود را به دست گرفت و شروع کرد به نواختن.
ساز زد و ساز زد تا بی طاقت شد و به خواب رفت.در خواب دید که در صحرای سر سبزی آزاد و رها و شادمان در سیر و گشت است . با خود آرزو کرد که ای کاش در چنین دشتی ساکن بود و روزگار می گذراند. اما بشنوید از آن سوی داستان:

در همان هنگام عمر در خواب ندایی می شنود که به گورستان برو و 700 دینار از پول بیت المال را به مردی که در گورستان خواهی دید بده و به او بگو با این پول لباسی را که نیاز دارد تهیه کند.

حاکم هراسان و حیران از خواب می پرد و با شتاب راهی گورستان می شود . به گمانش کسی را که انتظار ملاقاتش را در گورستان دارد باید انسانی متفاوت باشد چرا که خداوند برای او پیغام فرستاده است . از دیدگاه اوچنین انسانی نمی تواند یک آدم معمولی باشد.

پس بسیار در گورستان جستجو می کند اما به غیر از پیرمردی که با سازش بر روی قبری آرام خوابیده کسی را نمی بیند .
با خود می گوید گویی که غیر از این شخص کس دیگری در اینجا نیست پس با نا امیدی بالای سر او می نشیند . همینکه می نشیند ناگهان عطسه ای می کند و همین صدا موجب بیداری پیر چنگی می شود .

پیرمرد بیچاره به گمانش برای دستگیری او آمده باشند بسیار می ترسد. عمرکه متوجه ترس او می شود بلافاصله او را مطمئن می کند و می گوید: آرام بگیر مرد که تو نزد خداوند بسیار عزیزی و من حامل پیغام مهمی از جانب او برای تو هستم. بدان که خداوند ترا فراموش نکرده و به من پیغام داده تا این پول را به تو بدهم تا ما یحتاج خود را تهیه کنی . ودر ضمن بعد از این هم هرگاه به پول نیاز داشتی نزد من بیا تا کمکت کنم. پیر چنگی با شنیدن این حرف ها از خود بی خود شد و شروع کرد به دویدن در گورستان. می دوید و اشک می ریخت و از خدای خود طلب استغفار می کرد از اینکه اینهمه سال او را فراموش کرده بود و دست خود را پیش هر کس دراز کرده بی آنکه بداند خداوند در همه احوال او را حمایت می کرده شرمنده بود . این اتفاق جرقه ای در دل او زد و آگاه شد تا اکنون دشمنی در درون او بوده که مانع دیدار او با خداوندش شده. و به اینگونه بیداری او از غفلت هفتاد ساله حاصل شد.

آن شنیدستی که در عهد عمر

بود چنگی مطربی با کر وفر

بلبل از آواز او بی خود شدی

یک طرب زآواز خوبش صد شدی

مجلس ومجمع دمش آراستی

وز نوای او قیامت خواستی

همچو اسرافیل کاوازش به فن

مردگان را جان دمیدی در بدن

یار سایل بود اسرافیل را

کز سماعش پر برستی فیل را

سازد اسرافیل روزی ناله را

جان دهد پوسیده ی صد ساله را

انبیا را در درون هم نغمه هاست

طالبان را زان حیات بی بهاست

نشوند ان نغمه هارا گوش حس

کز ستم ها گوش حس باشد نجس

نشنود نغمه یپری را آدمی

کو بود زاسرار پریان اعجمی

گرچه هم نغمه یپری زین عالم است

نغمه ی دل برتر از هر دو دم است

که پری وآدمی زندانی اند

هر دو در زندان این نادانی اند

نغمه های اندرون اولیا

اولا گوید که ای اجزای لا

هین زلای نفی سرها برزنید

زین خیال ونفی سر بیرون کنید(فنا)

گر بگویم شمه ای زان نغمه ها

جانها سر برزنند از دخمه ها

گوش را نزدیک کن کان دور نیست

لیک نقل آن به تو دستور نیست

هین که اسرافیل وقت اند اولیا

مرده را زایشان حیات است وحیا

جان های مرده اندر گور تن

برجهد زاوازشان اندر کفن

گوید این آواز زآواها جداست

زنده کردن آرآواز خداست

ای فنا پوسیدگان زیرپوست

باز گردید از عدم زآواز دوست(عدم)

مطلق آن آواز ها از شه بود

گرچه از حلقوم عبدالله بود

#مثنوی/ #دفتر_اول

قصه ی پیرچنگی دارای مطالب گوناگون اجتماعی و دینی وفلسفی و عرفانی ست

1-اهمیت موسیقی ونغمه های دلنشین و تاثر آن در روح آدمی. تاثیر سکر آور مطرب در روح آدمی و بانگ نوای اسرافیل در مردگان ونغمه ی انبیا در ارشاد طالبان

2-ناپایداری عمر و زوال تمام مظاهر هستی

3-اجابت دعای مستمندان از سوی حق هرچند به گمان اهل شریعت گناه کاربوده اند

4-گناه شمردن هوشیاری. چون هشیاری بازگشت سالک است از مستی در عشق به حالت عادی

5-بیداری واقعی با اتصال به مرگ

6-هدف اصلی مولانا اینست که شرط وصول به خدا تنها شریعت نیست بلکه صدق است وصفای درون است. سوز دل وسیله ی قریب است.
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند.